زندگینامه شهید علی سوری
  تاريخ درج  چهارشنبه 17 / تیر / 94   19:07:26  دفعات مشاهده  678

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شهید جعفری، علی سوری در سحرگاه 7 دی ماه سال 1338 در روستای پیرغیب از توابع ملایر چشم به جهان گشود از زمان کودکی آثار تیز هوشی و وقار و ادب او نمایان بود او در خانواده ای متدین و ایثارگر پرورش یافت خانواده ای که با مال و جان در راه خدا کوشا بوده و هست.در وی در سالهای 41 و 42 از پیروان امام بود.

در جریان انقلاب شکوهمند اسلامی مان لحظه ای از تلاش باز نمی ماند و رضای خدای تبارک و تعالی سر لوحه کارش بود در روزهای هیجان انگیز انقلاب علی تا پاسی از شب گذشته به خانه باز نمی گشت و مادر قهرمان پرورش تا آمدن وی لحظه شماری می کرد چرا که دیده بود تمام اوقات فرزند صرف آوردن اعلامیه از تهران و قم و پخش نوار و اعلامیه در کرمانشاه می شد. در جریان فاجعه ای که توسط پالیزبان یکی از سرسپردگان رژیم منقرض بوقوع پیوست و تعدادی از برادران و خواهران شهرمان به خاک و خون غلطیدند علی زخمی شد.

وی از ابتدای فعالیت هیچگونه تمایلی به چپ و راست نداشت و با شناخت و آگاهی تحقیق شده و با الهام از ایمان فطری که زلالترین ایمانهاست راه امام را تنها سمبل نجات می دانست و در این راه جان خود را بی ارزش می دانست.با خدا از ازل پیمان خونین بسته ایم جان تنها گروگان بر سر ایمان ماست شهید علی سوری از روز 22 بهمن به همراه پسر عموی خود شهید محمد سوری در مسجد حاج شهباز خان فعالیت گسترده ای را آغاز نمودند مزدوران رژیم را شناسایی ، دستگیر و به مراجع صالحه تسلیم می کردندپس از آن در کمیته ای سرپرستی آن به عهده برادر شهید سید محمد سعید جعفری بود لیاقت خود را در انجام امور محوله بخوبی نشان داد و با پیشنهاد ایشان به اردوگاه خضر زنده  (پادگان شهدا) عزیمت نموده آموزش دو ماهه مقدماتی را گذراند در آن زمان مسئولیت آموزشگاه به عهده سروان شهید علی همتی بودعلی سوری در 29 فروردین 58 در جنگ سنندج نقش موثر داشت و همراه دیگر رزمندگان عناصر داخلی دشمن را سرکوب نمودند.

 

 

پس از آن ضد انقلاب در جاده سرپل ذهاب در متقابلا در مریوان قد علم کرد و علی همواره از افرادی بود که برای مبارزه با آنها بی صبری می کرد و با عشق و علاقه تمام به این ماموریت شتافت و پس از رشادت های زیاد از ناحیه پا زخمی شد پس از بهبودی همراه شهید آیت شعبانی عازم پاوه گردید و در آنجا به گروهی که تحت فرماندهی شهید دکتر چمران بودند ملحق شد این گروه چند روزی در محاصره 8000 نفر دمکرات مسلح بودند و حماسه ها آفریدند علی همیشه از ایمان و شجاعت بی نظیر شهید چمران و تقوی و ایثار قابل تحسین شهید آیت شعبانی سخن می گفت و از شیردلی خود علی همین بس که در سالگرد تجلیل از شهدای غرق بخون پاوه در همین شهر برگزار شد شهید چمران این سردار رشید اسلام علی را در میان جمعیت یافت او را نزدیک خود خواند و به مردم نشان داد و از شجاعت او نیز تقدیر کرد چرا که این گروه 16 نفری که با تلاش های سردار شهید سید محمد سعید جعفری آماده شده بودند و باذن خدا و پس از تاثیر حیرت انگیز کلام تاریخی امام محاصره 8000 نفری را شکستند و با آوردن نیروی کمکی به تعقیب اشرار پرداختند و منطقه را تا نوسود از لوث وجود آنان تطهیر نمودند در این ماموریت علی از ناحیه سر مورد اصابت ترکش نارنجک واقع شده بود.

 

 

بعد از این پیروزی علی به کرمانشاه بازگشت و در پی فرمان اندیشمندانه امام دور اندیشمان مبنی بر تشکیل ارتش 20 میلیونی بدون فوت وقت وارد عمل شد و در این ماموریت سر از پا نمی شناخت بطوریکه با فعالیت شبانه روزی و در حالیکه حقوق مختصر خود را جهت تبلیغات پایگاه و کمک به افراد مستضعف صرف می کرد. طی مدت کوتاهی در مساجد نواب و موسی بن جعفر (ع) 5000 الی 7000 نفر از برادران و خواهران مومن به انقلاب را آموزش نظامی داد و این یکی از ارزنده ترین خدمات وی به انقلاب اسلامی و خصوصا مردم شهید پرور باختران بود در نتیجه منافقین ضد خدا و خلق طرح ناجوانمردانه ترور این سرباز فداکار اسلام را می ریزند و عوامل پرتد رسوا شد آنها دو بار اقدام به ترور برادر علی می نمایند بار اول هنگام مراجعت از مراسم دعای کمیل بود که با کارد به ایشان حمله ور می شوند و علی از ناحیه سینه مورد اصابت کارد واقع می شود و ریه او آسیب می بیند و بار دوم در خیابان کشاورز مورد هجوم واقع می شود و زیر رگبار یوزی بدستان منافقین قرار می گیرد ولی از آنجا که مسئولیت های خطیری در انتظارش بود خداوند او را نگاهداشت و خشم مردم انقلابی شهرمان منافقین رسوا شده را بوحشت می اندازد علی نیز مانند کوه بلکه استوارتر و با عزم راسخ تر به جانبازی ادامه داد پس از آن در آموزشگاه سپاه پاسداران بعنوان مربی نظامی آغاز بکار کرد و پس از طی آموزش تخصصی تاکتیک به سمت مسئول آموزش منصوب گردیدو در طی چندین دوره آموزشی جانبازانی را تربیت کرد که دیدیم و می بینیم ماموریتهای زیادی را با موفقیت به انجام می رسانند و تا همیشه دانش نظامی و سلحشوری خود را مرهون تلاش خالصانه علی می دانند و علی در وجود مردانی با ایمان در سپاه کرمانشاه زنده است و نام تو همیشه باقی.

شهید سوری با شروع جنگ تحمیلی همراه گروهی از برادران عازم گیلانغرب شد و پس از یک سری جانبازی و حماسه آفرینی کم سابقه طرح بعثی ها این نوکران حلقه بگوش شرق و غرب مبنی بر تصرف چهار شهر مرزیمان را بی نتیجه گذاشت که چگونگی این عملیات متهورانه را از زبان یکی از برادران همرزمش می خوانید

 

ساعت 12 شب چهارم مهر 59 وارد گیلانغرب شدیم مردم با وحشت و اضطراب عجیبی شهر را تخلیه می کردند بجز گروه ما نیروی نظامی دیگر نبود مگر چهار نفر بومی مسلح بقیه مردان خانواده های خود را برای انتقال به محل های امنی از شهر خارج می کردندبرادر شهید داود رضوانی فرمانده گروه به ما دستور داد که در شهر بمانیم و خود به همراه شهید سوری و چهار نفر دیگر برای شناسایی دشمن جاده قصرشیرین را در پیش گرفتند از قرار اطلاع دشمن در 30 کیلومتری ما بود و بنا شد افراد شناسایی تا 20 کیلومتر با خودرو و بقیه راه را بخاطر احتراز از هوشیار شدن دشمن پیاده طی کنند.

 

 

ساعت 3 بعد از نیمه شب علی همه ما را بیدار کرد دیدیم لباس هایش خونی است فرصت نبود جریان را برایمان تعریف کند ولی در فرصتهای بعدی نحوه ماموریت را این چنین بازگو نمودپس از طی 12 کیلومتر بطرز غیر منتظره با ستون پیشرو دشمن مواجه می شوند و موقعیت طوری بود که افراد گروه شناسایی از هر سو در محاصره 80 نفر از تکاوران دشمن واقع می شوند و امکان هر گونه مقاومت نمی یابند در اینجا برادر رضوانی به بقیه گفته بود با انفجار  از حلقه محاصره نجات دهید پنج نفر از خودرو پیاده می شوند و بعثی ها بصورت هجومی دور تا دور خودرو را گرفته و مسلسل بدست حرکات برادران پر صلابت را زیر نظر داشته اند داود آخرین نفری است که از ماشین پایین می آید یکبار انفجار مهیبی رخ می دهد چون موج انفجار نارنجک مهمات داخل خودرو را نابود می کند و در نتیجه دشمن از گرفتن غنایم محروم می شود داود زخمی می شود و پنج نفر دیگر از حلقه محاصره خارج می شوند

 

شهادت

برادر علی نزدیکترین نفرات دشمن را زیر آتش میگیرد و چهار تن از آنان را به جهنم واصل می کند دو نفر از افراد خودی هدف تیر دشمن قرار می گیرند و به درجه  رفیع شهادت نایل می شوند ولی نفرات بعثی بکلی ابتکار عمل را از دست داده و از هر سو خود رو را زیر آتش می گیرد و گروهی از آنان با آتش خودشان بهلاکت می رسند برادر علی پس از طی 12 کیلومتر بصورت دو سریع خود را به شهر رسانده بود علی مرتب از ایثار بی نظیر داود می گفت چون برادر داود با ایثار جان خود و نجات همرزمانش خشم بعثی ها را متوجه خود کرده الحق  زبان و قلم از بیان شجاعت وی عاجز است.علی هم چنان بی صبرانه در مقابل ما قدم می زد و ما هم مثل همیشه سراپا گوش بودیم تا ببینیم فرمانده محبوبمان چه فکری می کند آنگاه علی با سخنانی کوتاه ولی مهیج به ما گفت برادران رزمنده ام ما از بدو ورود به سپاه بارها گفته ایم تا خون در رگ ماست خمینی رهبر ماست حال در این شهر غریب در معرض امتحان قرار داریم من دو راه به شما نشان می دهم که سومی ندارد یا مانند دیگران عقب نشینی کنیم و تا ابد ننگ گریختن از مقابل مشتی نوکر شرق و غرب را بر خود هموار سازیم و یا درسی را که مولایمان سیدالشهدا به آزادگان آموخت پیاده کنیم و نگذاریم این شهر بدست این کفار از خدا بیخبر بیفتدمن تصمیم خود را گرفته ام و تا آخرین نفس از حریم اسلام دفاع خواهم کرد شما نیز تصمیم خود را بگیرید ولی ما هم تصمیم خود را گرفته بودیم و از آنجائیکه می دانستیم علی فرمانی را نمی دهد مگر اول خود آنرا اجرا کند اطاعت از او را واجب دانستیم و جان را در طبق اخلاص نهادیم و یکدل و یکصدا فریاد بر آوردیم هیهات مناالذله آنگاه شهید علی سوری این استاد شهامت و ایثار با چهره ای بشاش ما را به پیروزی امیدوار کرد و سریعا به سازماندهی افراد پرداخت سپس نیروی دشمن را که برآورده کرده بود برایمان تشریع کرد و نحوه دفاع از شهر را طرح ریزی کرد و وظایف تک تک برادران را دقیقا مشخص نمود

 

ساعت 5 صبح بود که در قسمت شمالی و غربی شهر موضع ها را انتخاب و مستحکم کرده بودیم و در انتظار دشمن لحظه شماری می کردیم تا سزای تجاوز به حریم اسلام را باو بچشانیم.

 

سرانجام ساعت 6 صبح در مقابل آرایش 27 نفری خود دیدیم دشمن را که نزدیک می شد تعداد آنها حدود 200 نفر بود که 18 تانک چند خودرو حامل مهمات و آذوقه و دو قبضه ضد هوایی در اختیار داشتند و ما 5 قبضه آر پی جی هفت سه قبضه تیربار و 19 قبضه ژ ـ 3 داشتیم آقاعلی گفت دشمن نیز سازماندهی مجدد کرده ولی به گفته امام (بالاترین سلاحها ایمان است) لذا بر خدا توکل کنید پیروزی با ماست. از فاصله سه کیلومتری شهر زیر آتش شدید توپخانه و خمپاره انداز گرفتند بطوریکه پس از 10دقیقه دود باروت و بوی انفجاراتی فضای اطراف ما را اشغال کرد از فاصله 2 کیلومتری تانکهای آنها نیز شروع به تیراندازی کردند و با یک چشم بهم زدن درختها و دیوارها از جا کنده می شد. همه ما سنگر گرفته بودیم تنها علی به نفرات سرکشی می کرد و فریاد تزول الجلال و لاتزل برمی آورد و عجیب گفتار امیرالمومنین در جنگ جمل می گفت همه منتظر فرمان آتش بودیم دشمن به 1 کیلومتری رسید به همین خاطر آتش سلاحهای دور برد آنان قطع شد فقط تانکها و تیربارهای کالیبر بزرگ آنان بطرف تمام نقاط شهر تیراندازی می کردند به فاصله سیصد متری که رسیدند لحظه موعود فرا رسید و با تکبیر آقا علی دشمن را که کاملا در تیررس بود زیر آتش جهنمی گرفتیم در یک چشم به هم زدن دو تریلر حامل مهمات و 2 تانک آنها توسط آر پی جی زن ها منهدم شد و نفرات اطراف آنها بهلاکت رسیدند آقا علی خود یکی از آر پی جی زن ها بود تیربارچی ها آرایش منظم سپاه کفر را بشدت از هم گسیختند صفیر گلوله یک لحظه قطع نمی شد نفرات پیاده آنها دیوانه وار می دویدند و هدف تک تیراندازان ما قرار می گرفتند دو تانک آنها در باتلاق سمت راست جاده به گل نشسته و بقیه تانکها در حال تغییر موضع بودند و می خواستند وارد رودخانه بشوند بلکه از خطر آرپی جی های ما در امان باشند علی فریاد زد تانکهای داخل باتلاق باید سالم گرفته شوند بقیه را بزنید دو تانک دیگر آنها نیز به جهنم خدمه خود مبدل شد و سومین هدف از ضد هوایی های آنها که با خدمه اش در جا سوخت تلفات آنها بیشتر از آنی بود که قبلا تصور می کردیم یکباره بخود آمدم و بیاد امدادهای غیبی قادر منان افتادم بله قطعا آنها از جاهای دیگر نیز ضربه می خوردند چون در کجای دنیا دیده شده نیروی کمی مثل ما هجوم نیرویی که توان او صرفا از جهت نظامی 7 برابر بیشتر باشد استقامت کند و من به رای العین دیدم که تانکهای کذایی در مقابل مردان با ایمان ما ذلیل بودند اقا علی فریاد می زد (ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقداکم) یعنی اگر خدا را یاری کنید خدا نیز شما را یاری و قدمهایتان را استوار می کند تا آن لحظه سه نفر از برادران ما زخمی شده بودند و آنان را به محل امنی رسانده بودیم و سه تن دیگر از بهترین بچه ها به درجه رفیع شهادت نایل آمده بودند نامهای آنها از اینقرار است شهید جواد کانیان، شهید علی زبونی و شهید فریبرز خسروی یادشان گرامی بادبا وجود این روحیه صد چندان شده بود زد و خورد غیر قابل توصیف تا 9 صبح ادامه داشت دشمن تاب پیشروی نداشت باغهای اول شهر از جسد مزدوران پر شده بود تکبیر دوم آقا علی به معنی دستور پیشروی بود کیفیت آموزش بچه ها عالی بود با شنیدن تکبیر آقا علی همه تکبیر گویان با خیزهای 5 ثانیه خود را به سنگرهای پمپ بنزین ورزشگاه آزادی سمت راست جاده رسانیدیم حالا دیگر برتری آتش با ما بود ولی دیری نگذشت که دوباره دشمن با باقیمانده سلاحهای خود مواضع ما را زیر آتش گرفت ولی این بار به قصد عقب نشینی بود چون آمبولانسهای آنها زخمی را تخلیه می کردآرپی جی زن های ما بحدی تیراندازی کردند که ساعتی ناشنوا شده بودند ساعت حدود 10 صبح بود که ناگهان برادران که در فاصله   متری اقا علی بود هدف آرپی جی قرار گرفت و نیز در ناحیه بالای زانوی چپ زخم عمیقی برداشت ولی خود را به آن برادر رساند او با دیدن اقا علی لبخندی زد دست وی را فشرد و به درجه رفیع شهادت نایل آمد. خواستیم علی را به محل امنی برسانیم ولی راضی نمی شد و می گفت دشمن را دنبال کنید و مرا بحال خود بگذارید.

 

دشمن با تمام سرعت عقب نشست و از تصرف گیلانغرب بکلی ناامید شده بود ولی زخم آقا علی شدید بود او حتی راضی نمی شد زخمش را ببندیم می گفت مواظب باشید بیش از این تلفات ندهیم و در حالیکه زخم خود را می بست با اطمینان کامل گفت بکشیم یا کشته شویم پیروزیم ولی اگر به دشمن فرصت سازماندهی و تجدید قوا ندهید پیروزی ظاهری نظامی نیز تسبیت می شود.یکدفعه متوجه شدیم نیروی کمکی خودی از راه رسید خواستیم آقاعلی را داخل آمبولانیس بگذاریم گفت صبر کنید هنوز کارم تمام نشده بعد یکی دیگر از برادران را بعنوان فرمانده انتخاب کرد..در میان افراد کمکی برادران آقاعلی نیز بودند که با کامیون خود برای رزمندگان وسایل و آذوقه آورده بودند ما را تشویق کردند و خواستند همراه ما بیایند ولی چون به فنون نظامی اشنا نبودند قرار شد زخمی ها را ببرند ما هم همراه نیروی کمکی به تعقیب بعثی ها پرداختیم آنها یک ضد هوایی و چند جبپ و ریو 4 تانک از کار افتاده بر جای  گذاشته بودند در جریان جنگ و گریز سه تن دیگر از برادران به لقاء الله پیوستند یکی از آنان شهید عبدالرضا زنگنه اسلحه شناس ما بود که رفتارش درس اخلاق نیز می داد دو تن دیگر شهید اکبر اکبرنژاد و شهید امید پیله ور از برادران بسیار با ایمان و متواضع بودند یادشان گرامی باد ساعت 3 بعد از ظهر همه منطقه از لوث وجود دشمن پاک کردیم و بعثی ها تا تنگ حاجیان عقب نشستند و ما نیز برای تجدید قوا به شهر باز گشتیم چندی پیش (دی ماه 1360) به گیلانغرب رفتم هنوز لاشه ریوهای دشمن در حومه گیلانغرب شهر خون و حماسه یادآور روزهای افتخار آفرینی سربازان اسلام است.

 

علی بسیار تیز هوش و پرتحرک بود و دانش نظامی اش از تجربه وافری  حکایت می کرد شجاعت و ایثار او زبان زد یاران با وفایش شده و از جوانمردی وی حکایتها نقل گردیده است لکن همه اینها نتیجه ایمان او بود شهید سوری از زلالترین ایمانها که همان ایمان فطری است سرشار بود چند نمونه از گفته های همنشینان این شهید را برایتان بازگو کنیم.علی نماز شب خوان بود.

 

زمستان سال 59 هنگامی که اقا علی مسئول آموزش سپاه کرمانشاه بود یکشب موظف بودم به نگهبانان سرکشی نمایم ساعت حدود 2 بعد از نیمه شب در یکی از اسایشگاههای خالی متوجه یک شبح شدم که گوشه آن سالن سرد و تاریک خشک ایستاده بود نمی دانستم کیست با احتیاط به پشت سر او رفتم صدای لرزانی را شنیدم که می گفت انی وجهت وجهی للذی فطرالسموات و الارض حنیفا و مالنا من المشرکین من از صدایش او را شناختم علی سوری بود و از آنجائیکه می دانستم ریا شرک است برای آنکه تنها با خدا راز و نیاز کند به آن سالن سرد و تاریک و دور پناه برده بودعلی یک بنده صالح خدا بود نام او را که بر زبان می راند گونه هایش سرخ می شد همیشه رضای خدا را در نظر داشت و حتی ورزشی های رزمی را مرتبا الی الله انجام می داد علی کم سخن می گفت و تاثیر بی حدش نتیجه اعمال صالح و امت المومن کثیر العمل و قلیل الکلام

علی به دشمن مسلح رحم نمی کرد ولی در جای خود  قلبی رئوف داشت در جریان ضد حمله تکاوران بعثی به ارتفاعات شمشیر شهید علی سوری با یکی از زخمی های دشمن مواجه می شود نفر زخمی با دیدن سیمای پرهیبت آقا علی قیاس به نقش می کند و هراسناک می گردد و در شرایطی که آب جیره بندی بود می بیند علی قمقمه خود را به او می دهد که رفع عطش کند در حالیکه او انتظار داشت سلاح علی مغزش را متلاشی  کند با دیدن این همه جوانمردی گریه می افتد و اظهاری دارد اسلام همین است که شما دارید من نمی دانستم مردان خمینی اینگونه اند بعداً از بازرسی وسایل آن زخمی معلوم گردید درجه اش سرهنگ تمام و فرمانده تکاوران مزدور بوده است شهید سوری در عین حال که بر کار افراد زیر دست نظارت دقیق داشت و انجام مسئولیتهای محوله به آنان را تعقیب می کرد هرگز کسی را آزرده نساخت این نشان می دهد که خود وی بدور از نقاط ضعف در حد یک انسان بود و دیگران با دیدن درجه خلوص و کمالش اجازه تمرد از دستورات را بخود نمی دانند ولی با همه این ها علی بسیار متواضع و ایثارگر بود عادت داشت در ماموریتها تا صبح بیدار بماند و اوضاع نیروها را مستقیما جویا شود در آخرین ماموریت از طریق بیسیم مطلع می شود که برادران در خط مقدم جبهه زیر باران شدید قرار دارند و به پانچو نیازمندند (پانچو چیزی شبیه به بارانی است) در اینجا علی با وجود کثرت افراد تحت فرماندهی اش حاضر نمی شود خود در آسایش باشد فورا تعدادی پانچو مقداری جیره جنگی برداشته و راه کوهستانی مقر تا خط اول را در پیش می گیرد و مسافت زیادی را طی می کند و نیاز برادران رزمنده اش را برآورده می کند بچه ها با دیدن فرمانده ایثارگرشان در کنار خود از شرم سرما و باران را فراموش می کنند.

 

شب وداع

پیش از عزیمت به آخرین ماموریت علی در جمع خانواده اش چنین می گوید:

مادر عزیزم مرا ببخش که نتوانستم زحمتها و محبتهایت را جبران کنم و اگر از من گستاخی دیده ای از خطاهایم درگذر و بدرگاه خدا برایم طلب بخشش کنی که به دعای تو سخت محتاجم همچنین خواهر و برادرانش را به صبر توصیه می کند و به آنها می گوید نگویید علی چنین و چنان بود من هر چه کردم برای رضای خدا بود و بس و باز می گوید برایم شیون نکنید من این راه را خود انتخاب کردم و شهادت منتهای آرزوی من است من جانبازی در راه اسلام را وظیفه خود دانستم ایکاش خداوند از من قبول فرماید من به آگاهی کامل وارد سپاه شدم و در عمل حقانیت این انقلاب برایم روشن شد من بارها دست خدا را در جبهه دیده ام که به رزمندگان ما کمک می کند و جای هیچ شک و تردید برایم نمانده و در ضمن می دانم از این ماموریت باز نمی گردم.

 

اگر راه راستگاری را می جویند مطیع ولایت فقیه باشید ولی فقیه و مرجع جامع الشرایط ما امام خمینی است.

علی با همه خداحافظی می کند و جالب آنکه هیچکس حتی مادرش مانع او نمی شود چون هم به رفتنش راضیه و هم می دانند علی بر تصمیم  خود استوار است. دو شب پس از بردن پانچو برای بچه ها دوباره با وجود نامساعد بودن وضع جسمانی اش برای حمل مجروح به همراه گروهی از برادران به خط اول عزیمت می کند و در مابین راه زیر آتش خمپاره واقع می شود وای خدا ترکش خمپاره به سمت راست سینه استاد شهامت و شجاعت و ایثار اصابت می کند ریه و کبد او را شکافته و به دهلیز راست قلب نازنینش آسیب می رساند با فریاد الله اکبر خمینی رهبر و پس از گفتن شهادتین از حال می رود همرزمان علی سوری با سرعت تمام او را به بیمارستان می رسانند شش ساعت تحت عمل جراحی قرار می گیرد از اطاق عمل بیرونش می آورد و پس از مدت کوتاهی عاشقانه از قفس دنیا به باغ وصال حق پرواز می کند و به لقاء الله می پیوندند.

 

علی شیرم حلالت

در غسالخانه اندام رشید علی را غسل می دادند از انگشتان پا تا فرق سر آثار زخمهای متعدد زخمهای دژخیمان داخلی و خارجی بر اندام او نمایان است و برسم عاشقان پاکباز سینه اش چاک خورده بود شیفتگان وی از غم هجرانش فریاد واحسین برمی آوردند و بر سر و سینه می کوفتند یکباره مادرش این شیر زن قهرمان پرور بر سر جسد فرزند دلاور خود حاضر شد از اینکه فرزندش کامیاب شده بود به بارگاه حق شکرگزاری کرد و بعد از چند صلوات گفت علی شیرم حلالت گویی این مادر فرزندش را برای چنین روزی تربیت کرده بود و جز به شهادتش رضایت نمی داد چرا که مادر شیر طاهر به کام  او را ریخته بود و پدر با خستگی بازو و و عرق پیشانی روزی حلالش را کسب کرده بود.


 

تصاویری از شهید علی سوری

 

 

 

برای مطالعه زندگینامه سایر شهدای استان کرمانشاه اینجا را کلیک نمایید.

 

    نظر دهيد   
نام
پست الکترونيک
مطلب
946 کاراکتر
         
    نظر دهيد